تبليغاتX
متولد نه و چهل و هفت دقیقه شب
مشعور
به دلیل مسدود شدن این صفحه به آدرس جدیدی کوچ کردم

http://rahagard3.blogfa.com/

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 23:52  توسط علی کاظمی 

سيد: فكر كردي چي؟ به امام حسين بالامم ميدونم، پايينمم ميدونم... غصه

 ورم داشته... همش شده التماس... اي گور پدر نشئگيه بعدِ التماس!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 17:30  توسط علی کاظمی  | 

...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 15:18  توسط علی کاظمی  | 

 صدای نیامدنت

 همیشه بلندتر است

کاغذت که بیاید

جواب همه ی سرکوفت هایت را یکجا خاهم نوشت

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 3:24  توسط علی کاظمی  | 

متنی که در زیر(احتمالن)می خانید قرار بوده است که ترجمه ای باشد از یک (به گمانم)شعر از" بکری طاهر" شاعر تونسی که در میانه راه به دلیل عدم امکان ترجمه و یا محتمل تر به دلیل دانش اندک من در زبان فرانسه تبدیل به یک اقتباس آزاد شده است.به هر رو متن قرانسه و (نا)برابر فارسی آن  آورده شده است تا ...

 

La ville qui monte

La ville qui descend

Et toi

Le passé qui remonte

Le présent qui redescend

Sans Tage

Sans Port

Tu attends

A Alfama

En suspens

Que se pose

Sur le toit de ton coeur

Peut-être une colombe

Ou la parole qui lève l’ancre

Ou que se lève le vent

Sans voiles

Ni statues

Ta barque

Toujours l’océan

 

 

شهری که برمی خیزد

شهری که سقوط می کند

و تو

گذشته ای که گیر می اندازد آدم را

و لحظه ای که باز  برمی خیزد

بی هدف

بی جایی برای پهلو گرفتن

تو انتظار می کشی

در آلفاما

معلق و بلاتکلیف

که پهلو می گیرد

بر دیوار قلبت

شاید فاخته ای

یا سخنی که لنگر می اندازد

یا چیزی که باد می اندازد

بی بادبان ها

بی تندیس ها

کرجی ات را

همیشه دراقیانوس 

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 13:41  توسط علی کاظمی  | 

                                                      

...توده همچون حیواناتِ زبان بسته است،و سکوت اش به سکوت آنان می ماند.توده، به رغم مرگ آزمایی هایی که از سرگذرانده (و اجتماعی سازیِ دایمی و اطلاعاتی که توده تسلیم اش می شود البته معادل آزار آزمون وار حیوانات آزمایشگاهی است) نه می گوید که حقیقت نزد چپ است یا نزد راست، نه انقلاب را ترجیح میدهد و نه سرکوب را .توده حقیقت و خردی ندارد.هر صفت خود  خواسته یی را می توان به توده نسبت داد.توده وجدان و ناخودآگاهی ندارد...

                                        

                        " در سایه ی اکثریت های خاموش"                    

                                  ژان بودریار                          

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 14:6  توسط علی کاظمی  | 

خاک ناگزیر تسکینم می دهد

تسکین را تزریق می دهند

می دانی تزریق یعنی چه با یک سرنگ برای هوا خوری وقتی که پیاده رو به رگهایت ختم میشود؟

نه، تو به این سوالها جواب نمی دهد

 

خاک ناگزیر تعین نا گزیرم می دهد

با بی تسلیمی در گریز جایی برای نرفتن یا جایی برای نرفتن یا جایی برای نرفتن یا جایی برای نرفتن

نه، تا فردا صبح این کاغذ هم من کوتاه بیاتر از شما نیستم این را همه می دانند من به بی بلندی شما مایلترم حتی وقتی که ردپایتان که کاملن بی ربط روی برف شب پیش شایعه میشود

 

آه من معتادم به هوا به زندگی به شاملو حتا به شایعه ی ردپایتان که پیشتر بی ربط

 

من از سگ پدری خسته ام از سگ مادری از خودم که با شما نه بی با شما امکان ندارد که  لب بزنم پیش از شما

 

شاعر که شما باشید آقا جانش برایتان گفته بود که کلمه-هر چند سویه های رمانتیک دارد-نا قابل

 

من همانطور که به استحضارتان رسید به چشم های شما تاکید دارم حتا در خاب این محتمل ترین احتمال حمل سوژه با ح حوله

 

بازیگر شلوارش را با مهارت خاصی بالا می کشد که می خاست نوشته شود دماغش

 

شاعر همچنان انتظار میکشد مثل تصویر ثابتی از یک الکتروکاردیوگرام که دستگاهی است برای تعیین منحنی ضربان قلب شاعر که ادامه ی تعریفش که به صدایش منتهی از حوصله شما خارج

 

من از دستهای شما هم خسته ترم حتا از کلماتی که با س سه نقطه شروع میشوند در فرهنگ معین یا پرنسس دایانای توی قاب

یا شما یا هیچکس

من از انتهای تصمیم پدربزرگ ترم می آیم

که خدا              به خدا

این دیگر پایان ندارد

به جان خودتان که چشمانتان

پاییز است و

                 زرشک

من دارم نقطه گریه میکنم نقطه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 22:13  توسط علی کاظمی  | 

... آسمان که تنگ می شود

خنده ام میگیرد

فردا٬ تمام کهکشان ها را یک تنه گز می کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 0:32  توسط علی کاظمی  | 

 

اين شعربا ده شماره سكوت آغاز مي شود

 

۱              

 

۲

 

۳

 

۴

 

۵

 

۶

 

۷

 

۸

 

۹

 

 

 

حالا كه خيالم راحت

 

و كفشها

 

از راست شروع مي كنم از دنده چپ بلند شدن

 

سرم كه درد ميكند

 

براي كدئين

 

و حتي بدتر

 

وسرنگ  هم به هم نمي رسد

 

وقت نيست ودوستداران من دلتنگ قطره هاي سياه ملاقه

 

از رنگ كلاغي مادرم كه اخيرن های شعر زياد است پای درخت کاج می کاريم             

 

من و برادرانم كه همه سبيل هاي به چه بلندي

 

اين زمان مجردي است كه سبز نمي شود

 

صداي سگ در مي آورند مادر سگ ها كه بچه كلاغ هاي كاج نشانند

 

ول مي شوم كنار سرراه

 

دختري به چه زيبايي

 

دست مي كند تخم كلاغ ها را

 

ارضا مي شويم

 

من وبرادرانم كه همه سبيلهايي به چه بلندي

 

تاب نمي آورد

 

پا در كفش هايي كه جاده ايي شده اند نمي گذاريم

 

نه

 

اين را حتما مادر هر جايي ام از جايي آورده

 

 زلفانش كه ليمو وش است 

 

كه مشاطه شانه مي دهد  ويار موج هاي آبگونش را

 

نه

 

اين را هم نه

 

شايد همان كه نگاهش شيرم مي داد در روز زمستان 

 

دلتنگي ما به اين سادگي ها كه  نه

 

 كمي كشدارتر از ما سراغ كلاغ هاي كاج نشان را مي گيرد

 

و ما

 

من وبرادرانم كه همه سبيلهايي به چه بلندي

 

كه حالا يا كلاغ شده ايم يا دختري در چند خط قبل

 

پرواز مي كنيم كه ادامه اش

 

يا مي رسد به مادر هر جايي ام يا دختر خط هاي پيش كه حالا مادرهرجايي ام شده

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 14:39  توسط علی کاظمی  | 

دستم به سيب نمی رسيد

 

من و آقايی که شما باشيد آخرين جريمه اين دفتريم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 1:38  توسط علی کاظمی  |